نجم الدين ابو الرجاء قمى

251

تاريخ الوزراء ( فارسى )

است ، و ما از پس دوان . اهل هنر و خاك‌بيزان مجازى ، پيش او يكىاند . نه بر آهوى تبت كه سنبل خورد ، و خونش مشك شود ابقا مىكند ، نه بر كفتار مردارخوار . عاقل از اين مركز خاكى احتراز نمايد ، و از مخارق وى چون آسمان از زمين دور شود ، و از آفت آن بر حذر باشد . چون شمع كه آنگه سوزد كه برپاى باشد ، دولت او در حال استقامت منقرض شد . به حادثهء او پاى مردم در گل بماند ، و شب چون روز قيامت دراز آمد . چون لاله‌روى به خون مىشستند ، و چون بنفشه زبان بر قفا مىآمدند ، و چون شكر و نمك از آب ديده مىگداختند . پادشاه اسلام اتابك مظفر الدين وارث اعمار و اعمال پدر و برادر شد . روزگار ( 219 پ ) بىوفاى غدار كه به خون مردم تشنه بود ، به سياست او گردن نرم داشت ، و نوبت محنت به آواز نوبت او به‌سر آمد . اسباب امر و ارجمندى ، به مكان او شامل شد ، اقبال نديم و سمير او گشت ، بارگاه او مظان خير و خيرات آمد ، توابع فساد در عهد او مقطوع شد ، و توابع فتنه خاضع و متذلل . در عهد اتابك محمد او را ملك مغرب خواندندى ، از مغرب آفتاب بر جهان تافت . جهان و آنچه در جهان است از زخارف ، در چشم او محل ندارد . مهتاب سيم اوست ، و آفتاب زر ، و كوه كان گوهر . به هيچ‌وجه او را به دنيا التفات نيست . وزارت خداوند عالم بر صاحب عضد الدين مقرر شد .